دخترم ترنم بهاری
  






نوشته شده در تاريخ جمعه 28 بهمن1390 توسط مامان بهاره

ملوسکم سلام

دیروز یه حرکت خیلی جالب ازت سر زد که برام دیدنی بود و حیفم اومد اینجا بازگو نکنم

از اونجایی که طبق معمول همیشه مدام دنبال منی و هر جا میریم میای و از هر اتاقی بیرون میام تو هم اونجا نمیمونی....... دیروز تو اشپزخونه بودم و تو هم مثل همیشه نشسته بودی روبروی اینه فر گاز و لیوان ابت هم دستت بود یک لحظه متوجه ات شدم دیدم داری با خودت حرف میزنی و بازی میکنی همون موقع از اشپزخونه اومدم بیرون و مخفیانه از پشت اوپن نگاهت کردم ببینم داری دقیقا چیکار میکنی دیدم کاملا غرق شدی و داری با خودت حرف میزنی و میخندی که یکدفعه متوجه شدی مامانی توی اشپزخونه نیست خیلی سریع و لی در عین حال با اکراه ( چون هنوز دوست داشتی بشینی و بازی کنی) بلند شدی که بیای ببینی مامانی کجاست چند قدمی اومدی بعد انگار چیزی رو فراموش کرده باشی خیلی سرییییع برگشتی و تصویر خودتو توی اینه بوسیدی و و خندیدی و بای بای کردی و باز اومدی همچنان در راه برمیگشتی و پشت سرتو نگاه میکردی و بای بای میکردی

گلم دیدن این صحنه خیلی برام جالب و دلنشین بود تو با اون اداهای قشنگت  اینهمه غررررررق در رویاها  و دنیای زیبای خودت بودی همون لحظه در اغوش گرفتمت و انقدر به وجد اومدم وبوسیدمت تا شیرینی وجودت رو بیشتر بچشم نفسم مامان خیلی دوستت داره

عزیز دل مادر فدای اون رویاهای کودکیت بشم که این همه خود شیفته ای عزیزکم همیشه خودت رو دوست داشته باش و به خودت توجه کن که بهتر و عزیزتر از تو وجود نداره




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 بهمن1390 توسط مامان بهاره




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 بهمن1390 توسط مامان بهاره

دخترم نازتر از نازم

پاییز گذشت .... وزمستان اهسته و ثانیه ثانیه رخ می نمایاند

اما تو یادت نرود ...... اینجا کسی هست که به اندازه تمام برگهای رقصان پائیز 

و به اندازه تمام سپیدی زمستان دوستت دارد و برایت ارزوی ارامش و خوشبختی دارد

دخترم یلدا مبارک

بهترینم زیبا ترین فصلم عزیز ترینم یلدای امسال هم با هم رفتیم خونه بابا بزرگ و طبق معمول تو با شیرین کاریهات نقل مجلس بودی  امسال لباس محلی که از شیراز برات خریده بودیم رو هم پوشیده بودی و بیشتر از همیشه دلبری میکردی برای اولین بار هم انار خوردی و مثل این که خیلی دوست داشتی چون ظرف انار رو تو بغلت گرفته بودی و و به کسی هم نمیدادی و دونه دونه با اون دستهای بلوریت دونه های انار رو تو دهانت میذاشتی و مچ و موچی راه انداخته بودی دیدنی حسابی دهنمون اب افتاد اما به خاطر تو اب افتا دااااااا نه انار اخه تو خودت خوردنی هستی حالا این خانم خوردنی با این لباس محلی انار هم بخوره و مچ مچ هم بکنه چه شووووود ببین ما چی کشیدیم  اخر شب هم که لباسهات رو عوض کردم یه عالمه دونه انار از توی لباسهات بیرون ریخت که چشمت دنبال اونها هم بود که بخوری قربون شکمو بازیهات برم موش کوچولوی من

 دونه انارم الان هم حسابی خسته ای و در خواااااب نازی و کسی چه میدونه که توی رویات چی میگذره شاید توی خواب توی باغ اناری شاید هم داری خواب فرشته ها رو میبینی عزیزکم ارام بخواب من همیشه کنارتم

گلم امتحانای ما همچنان ادامه دارند تو هم سعی کن مثل همیشه دختر خوبی باشی تا با هم بتونیم به خوبی این روزها رو پشت سر بذاریم باور کن تمام این روزها رو جبران میکنم انقدر تصمیم های خوب خوب دارم برات کلی بازی کلی ددررفتن و کلی شهربازی رفتن قول میدم حسابی ازخجالتت در بیام تااازه قراره بعدش برات خریدهای خوشکل خوشکل هم بکنم





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 دی1390 توسط مامان بهاره

عسل مامانی سلام

گلم همزمان با 15 ماهه شدنت دو تا دیگه از مرواریدهای خوشکلت یعنی اسیای کوچک بالا و پایین هر دو سمت چپ که توی راه بودن از راه رسیدند قدمشون خیر امیدوارم مبارکت باشه عمرم الان دیگه 12 تا دندون داری این روزها یکمی بیحال بودی اخه 4 تا دندون اونم توی فاصله کم خسته میدونم خدایاااااااا پس کی این دندونها تموم میشن دخترم خسته شد گناه داره خیلی سخته من کلافه شدم چه برسه به اون عزیز دلم تحمل کن دیگه چیزی نمونده و به زودی میتونی لقمه های بزرگتر و خوشمزه تر نوش جون کنی 

و اما از احوالات این روزهای ماااااااااااا 

گل قشنگم همزمان با دندون دراوردنت مریض شدی و این دفعه از همیشه سخت تر بود ای خدا بگم چیکار کنه این ویروس سرماخوردگی بد رو که مامانی رو بیچاره کرده اخه جایی که نمیریم و همش تو خونه زندانی هستیم اگر هم بر فرض محال سالی یک بار بخوایم جایی بریم باید کلی امار بگیریم که کسی مریض نباشه در صورت اطمینان و با هزار و یک دلهره و سلام و صلوات هم که میریم باید مثل جارچی ها با بلند گو اعلام کنم ایهاالناااااااااااس کسی سرما که نداره؟؟؟؟؟؟؟ خواهشا یسنای مارو نبوسید مبادا این ویروس خبیث سرما خوردگی در بدن کسی نهفته باشد و چشم بد به دختر ما بدوزد و ناغافل به دخترمان حمله کند و بعد از برگشتن هم با کلی دلهره اسپند میدودم از چشم بد و از بین بردن میکروبهای نابکار و بنا بر احتیاط یک قاشق شربت سرماخوردگی هم میخورانم به یسنا گل گلی که مبادا مریض شود امااااااااااا چه میشه کرد که دختر ما نازک نارنجی تر از این حرفهاست و مادر فلک زده بد اقبال تر از این حرفهاست چون دقیقا در زمان شروع فرجه امتحانات ترم مادر این دخترک بیمار میشود ان هم چی بیمار شدنی همین بس که در عرض دو هفته 5 بار این دختر ک را نزد دکتر بردم ولی دخترم واقعا بیماری سختی داشتی هر بار دکترت داروهات رو تغییر میداد اما روز به روز بدتر میشدی و برای اولین بار هم 3 عدد امپول نوش جان کردی الهی بمیرم من مادر به خدا خیلی به دکتر اصرار کردم که امپول نزنی ولی گفت اگر میخوای بستری بشه نزن باور کن همه اینها به خاطر بهتر شدن خودته گلم قربون اون صبوریت برم مادر که اینهمه درد تحمل کردی در اخر هم دکترت گفت به خاطر انتی بیوتیک بدنت ضعیف شده و تا 5 روز داروهای جدید رو بهت بدم و بعد حتی اگر خوب هم نشدی دارو رو قطع کنم چون نیروی دفاعی بدنت ضیف میشه و دقیقا هم بعد از قطع دارو خدارو شکر حالت بهتر شداما مامانی من شرمنده ام که اگر گاهی تحملم کم بود و گاهی از کوره در رفتم منو ببخش عززززیزکم من همیشه قصدم این بوده که برات مادر خوبی باشم اما فشار درسها و دست تنهاییم و فشار مریضی تو این روزها واقعا منو کلافه کرده بود اخه هر چه بیشتر بهت رسیدگی میکردم کمتر نتیجه میگرفتم 8 روز لب به غذا نزدی و فقط و فقط شیر خوردی و مدام هم بالا میاوردی هر شب با سرفه از خواب بیدار میشدی و بالا می اوردی این روزها واقعا برام جهنم بود از دیدنت تو این حال دیوونه میشدم و هزار بار مردم و زنده شدم خدای من خودش شاهده که چه هااااا بر من گذشت شب تا صبح دست روی سینه ات گذاشتم و دعا خوندم و ذکر گفتم تا تو اروم بخوابی اما یک شب که بابایی شب کار بود چند بار حالت به هم خورد دیگه بریده بودم نمیدونستم چیکار کنم و به کل مستاصل شده بودم نشستم و زار زار گریه کردم تو گل نازم اومدی دستهای منو گرفتی مدام میگفتی چیه چیه و بعد بغض کردی و از دیدن اشکهای من طاقت نیاوردی و زدی زیر گریه هر کاری کردم هر چی بغلت کردم هرچی نوازشت کردم فایده نداشت ساکت نمیشدی البته چند ثانیه ساکت میشدی ولی انگار دلت پرتر از مامان بود باز گریه میکردی ولی به هر ترتیبی بود ارومت کردم و تو بغلم خوابیدی مامانی منو ببخش من شرمنده ام از این که مامان محکمی نبودم از این که اجازه دادم اشکامو ببینی از این که اذیتت کردم و دلتو شکوندم قربون اون دل کوچیک و مهربونت برم که این همه مهربونه که طاقت دیدن اشکای مامانو نداره اما نفسم منم انسانم با تمام ضعف هاش و یک مادرم و منم طاقت دیدن حال بد تو رو ندارم منم گاهی کم میارم اصلا دلم نمیخواست تو رو برنجونم و اشکتو ببینم ولی واقعا دست خودم نبود عزیز دلم میدونم که باید مقاوم تر میبودم ولی گلم باور کن باور کن عذاب وجدانی گرفتم که توی عمرم تجربه نکرده بودم امیدوارم بتونم از این به بعد مادر بهتری برات باشم منو ببخش دختر نازم 

 امااااااا بعد از خوب شدنت الان همزمان امتحانات ترم مامانی و باباییه انقدر دختر خوبی هستی که گاهی خودم تعجب میکنم درکمال ناباوری خیلی راحت تر از ترم قبل درس میخونم اصلا اذیتم نکردی بین درس خوندنم گاهی با هم بازی میکنیم گاهی ازم کاغذ و خودکار میگیری که برای خودت خط خطی کنی هر وقت و بهت میگم یسنا مشقهات رو بنویس تو هم خیلی خوشحال بعد از اثر هنری که میافرینی میاری نشونم میدی و نا گفته نماند که خلق این اثار هنری از روی برگه فراتر رفت و گاهی به کتابهای مامان و گاهی هم دیوار کشیده شد و این اولین خلقیات دختر نازم بود البته در گذشته چه بسیار که کتابهای مامان رو مورد لطف قرار داده بودی اما اشکال نداره با خودم میگم بذار ذوق دخترم شکوفا بشه به جاش این درسها هم پاس میشه 

مابین درسها هم وقتی نمیخوای مامانی درس بخونه میای روی کتاب مامانی میشینی و تلوزیون میبینی گاهی هم میخوابی و با خنده بهم میگی ( ا زی زه ) تا باهات بازی کنم با این کارت دلمو چنگ میزنی و بی خیال هر چی درس و امتحانه میشم چی میتونه واجب تر و دلنشین تر از یسنای من باشه اخه؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی مامان درضمن هر چند دقیقه یک بار هم یه انرژی اساسی به مامان میدی تا شارژ بشه و بهتر درس بخونه میای روی کولم و بغلم میکنی و تکونم میدی میگی تاااااااا تاااااااااااا منم باهات میخونم تاب تاب عباسی خدا دخترمو نندازی اگر میخوای بندازی بنداز تو شهر بازی

عمرم این روزها وقتی از خواب بیدار میشی میای با دو تا دستهای قشنگت صورت مامان رو میگیری و با ناااااز میگی (ا زی زه) قربون اون عزیزم گفتنت برم من که اینهمه با محبتی و انقدر هم تکرار میکنی تا چشمهامو باز کنم و گاهی به عمد خودمو به خواب میزنم تا بهتر بشنوم اخر سر هم که میبینی عزیزم گفتن کفایت نمیکنه یاد گرفتی و لبهای مامان رو میبوسی که با این دلبری کردنت هزار باد قلبمو روشن تر میکنی وقتی هم که چشمهامو باز میکنم چنان ذوقی میکنی و میخندی که انگار بزرگترین هدیه رو بهت دادن چقدر اون لحظه دیدنیه که دلم نمیخواد با هیچ چیز تو دنیا عوضش کنم دورت بگردم قند ونباتم که این همه شیرین و با محبتی میبینی خدا چه دختر نازی بهم داده ؟ خدایا به خاطر این بهشتی که نصیبم کردی ممنونم و هزار بار شکرت میکنم

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 26 آذر1390 توسط مامان بهاره

نازنینم سلام

این روزها دو تا مروارید سفید خوشکل توی دهانت  پدیدار شد به سلامتی دخترم مبارکت باشه این دو تا دندون کوچولو با فاصله دو روز یعنی 8/9 /90 و 10/9/90 اولی اسیاب کوچک بالا سمت راست و دومی اسیاب کوچک پایین سمت راست دراومدن و به سلامتی دو تا دندون دیگه هم درراه داری اما خدا رو شکر برخلاف تصور زیاد هم اذیت نشدی خدا رو شکر 

یک کار با مزه جدید هم انجام میدی چند روز پیش دیدم که بابایی گلوش رو صدا میده تو هم همون موقع سریع انگشتت رو بردی سمت گوشش تامثلا گوشش رو بخارونی این کار رو کسی یادت نداده خودت دیدی و یاد گرفتی  خیلی برام جالبه ولی گلم الان جالبه ولی کار درستی نیست عمرم به هر حال اینم یکی دیگه از شیرین کاریهات بود

وقتی میخوای بخوابی هم دستتت رو میذاری روی چشمات و میخوابی حتی در حال شیر خوردن وقتی هم بهت میگم بخواب سریع دستت رو میذاری روی چشمای خوشکلت ففدای اون اداهات که تو رو خواستنی تر میکنه




نوشته شده در تاريخ جمعه 11 آذر1390 توسط مامان بهاره

عزیزکم ماهی که گذشت تقریبا هر هفته یه جشن و یا مراسم دعوت بودیم تولد النا _ جشن  تولد دایی علی (دایی بابایی که از المان اومده بود) جشن عروسی خاله سوگول (دوست مامانی)  ویا هرشب شب نشینی خونه مادربزرگ بابایی تو هم کهمثل همیشه دختر خوبی بودی و چون از شلوغی خوشت میاد اذیت نشدی و طبق معمول با شیرین کاری ها و اداهات گل مجلس بودی و کلی طرفدار پیدا کردی  با پویا پسر دایی بابایی هم که از المان اومده بود حسابی دوست شدی  البته شب اول که دیدیش اصلا بغلش نمیرفتی و وقتی پویا علت رو پرسید گفتم که تو از ریش و سبیل خوشت نمیاد و وقتی شب بعد رفتیمپویا حسابی اصلاح کرده بود و گفت به خاطر یسنابعد از چند ماه اصلاح کردم و تو هم که از اونجایی که واقعا بلا تشریف داری همون موقع رفتی بغلش و انقدر باهاش جور شدی که توی این چند شب مدام تو بغل پویا بودی و اصلا بغل ما هم نمیومدی و اگر پویا از کنارت رد میشد هم برای این که بغلت کنه گریه میکردی  اخه منم رمز دوست شدن رو به پویا گفته بودم واونم تا فهمید تو عاشق گربه  هستی رفت و یه گربه ااورد و تو رو برد پیشش و این شد ماجرای دوستی شمااااااا

فندقم این روزها هم در به کار بردن کلمه عزیزم هم پیشرفت کردی و حالا دیگه میگی( ا دیز ) ویا میگی ( ادیز زههههه) و لازم به ذکره که کلی هم با ادا و ناز تلفظ میکنی و معمولا هم صبح ها که از خواب بیدار میشی و میخوای مامانی رو بیدار کنی صورتمو با دستهای کوچولوی نازت میگیری و میگی(  ادیز زههههه ) و بعد لبهات رو باز میکنی و میزاری روی لب مامانی که مثلا یعنی داری مامان رو میبوسیو اون موقع است که دیگه مامانی هزار بار برات میمیره و زنده میشه الهی که مامان قربون اون مهر و محبتت بشه دختر نازنینم نمیدونی که این کارهات چقدر برام شیرین و عجیبه که تو به این کوچولویی این همه شیرین و سیاست مداری درضمن هر وقت هم که بخوای خودتو برامون لوس کنی یا این که من بهت بگم عزیزم  تو هم سریع میای بغلم میکنی و باز اینو تکرار میکنی ای دختر بلا

تازگیها هم یاد گرفتی که فقط نظر بابایی رو جلب کنی  وقتی میخوای برقصی  دور خودت تاب میخوری و من تا بهت میگم یسناااا بابایی نگات نمیکنه هاااااا سریع میری سمت بابا و جیغ میزنی و لباسشو میکشی که یعنی نگام کن و تا نظرش و جلب کردی  میخندی و دوباره میریری میرقصی و در حین رقص هم مرتب حواست هست ونگاه میکنی که ببینی بابا نگات میکنه یا نه و اصلا انگار فقط داری برای اون میرقصی  نبات خانم تو هم خوب بلدی دلبری کنیااااااااا 




نوشته شده در تاريخ جمعه 27 آبان1390 توسط مامان بهاره

عشق مامانی سلام

این روزها چون هوا بهتر شده هر شب با بابایی میبریمت پارک تا برای خودت بازی کنی و وکمی بدوی و لذت ببری اوایل با تعجب به بچه ها نگاه میکردی اما خیلی زود تو هم یاد گرفتی چطور بازی کنی و الان دیگه خیلی لذت میبری و از سرسره هم خیلی خوشت میاد وقتی میزاریمت بالا خودت دیگه بلدی و خودتو سر میری و میای پایین و از خوشحالی جیغ میزنی لذت ببر دختر نازم لذت ببر عزیزکم شادی کن بازی کن کودکی کن  و خوش باش و بخند و قهقهه بزن و جیغ بکش و از تمام این لحظات استفاده کن بذار تا شادی تو در تمام وجودمون ریشه کنه بذار تا با خوشی تو سرمست بشیم باور کن من و بابایی از دیدن خنده تو بیشتر از خودت لذت میبریم

عسلم برات بلز  و پازل خریدم و خیلی زود یاد گرفتی که چطور باهاش بازی کنی و اهنگ بزنی البته بیشتر توی سرش میزنی و مرتب دستمونو میگیری تا باهاش برات اهنگ بزنیم درمورد پازل هم که خوب بلدی درستش کنی و خدارو شکر استعدادت خوب بود در یادگیری اما باز دلت میخواد به هم بزنی 

و اماااااااااااا وسایل مورد علاقه ات برای بازی که وسایل اشپزخونه است البته از وقتی راه افتادی جات همیشه توی اشپزخونه بوده و هستو مرتب دیگ و قابلمه و ماهیتابه رو میاری ویا میذاری روی میز تلوزیون و باهاشون بازی میکنی و مامانی هم روزی صد بار باید کابینت و خونه رو مرتب کنهو این که تا یک دستمال میبینی سریع میری شیشه پاک کن رو از توی کابینت میاری و و دستت میگیری و در و دیوار و میز و مبل و .... رو دستمال میکشی و هر جا رو بگم یسنا اینجا رو تمیز کن سریع میای دستمال میکشی قربونت برم که اینهمه خونه دار و تمیزی ولی مامانی من نمیخوام تو خسته بشی من خودم همه کار برات میکنم تو دستات خراب میشه برگ گلم

از وقتی هم که چهار دست و پا رفتی و بعد هم که راه افتادی وقتی از یک اتاق میایم بیرون سریع تو هم بیرون میای و اگر توی اتاقی هم نخوایم بری کافیه چراغشو خاموش کنیم تو اصلا نمیری  افرین به دخترم که این همه عاقل و حرف گوش کنه





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 آبان1390 توسط مامان بهاره

دهخسنانامه به فرهنگ لغت یسنا گفته میشود که برگرفته از نام دهخدا و یسنا میباشد که منظور یسنا ایست که از دهخدا پیروی میکند و از کجا معلوم شاید هم دهخدایی که  یسنا تبعیت کرده و در خواب و رویا فرهنگ غنی لغات یسنای ما را دیده  و از ان الهام گرفته و این کتاب موجود را نوشته تازه دهخدا خیلی دلش هم بخواد که یسنا شود و از دختر بنده پیروی کند به همین سادگی ها هم که نیست دهخدا کجا توانایی این را داشت که از این سن دست در لغات و مفهوم ان و نگاشتن ان ببرد اما یسنای ما چنین است  اصلا یسنای ما میتواند دست او را از پشت ببندد و روی دست او بزند حالا این شما و این ما تا بعد  ا ا ا ا

و اما کلماتی که جدیدا تلفظ میکند البته همه چیز رو بر وزن  ( دد ) و ( بابا ) میگوید گفتنی است که کلمات رو هم بخش میکند قربون دختر م برم که از الان با ادبیات اشنایی داره

دد ( همون دد یا بیرون )

بووووو به ( گربه )

د دا (غذا ) همه بچه ها به غذا میگن ام هام  به به دختر من میگه غذا

دی دا (یسنا

اد (بده  بیا  بغل کن) و خیلی مفهوم گستره دیگری هم داره و گاهی شامل افراد هم میشه

جی جی(ممه مامانی)

ادیززز ( عزیزم ) که البته از 11 ماهگی میگفتی دیززززززز قربون اون عزیزم گفتنت برم 

دوزز زه ( جوجه پرنده )

طوطی ( طوطی ) و شامل بسیاری از پرندگان و گاهی هم بوبه تلفظ میشه

دی دی ( تاب تاب )

چییییییییی _ چیهههههه ( که هر دو رو دقیقا به جا و درست به کار میبره مثلا در زمانی که تعجب میکنه  و دقیقا لبهاشو جمع میکنه و با قلدری و تعجب دستش رو هم تکون میده و میگه چییییییی چیههههه و بیشتر هم جنبه پرسشی داره دورت بگردم که همیشه در عجبی البته اینو هم از 11 ماهگی میگفت)

بابا و ماما 




نوشته شده در تاريخ جمعه 1 مهر1390 توسط مامان بهاره

مهرت به هزار چهره آراسته است /زیبائی ات از رونق مه کاسته است

من آنچه دلت خواست ، هرگز نشدم / اما تو  بهتر از انی که دلم خواسته است . . .


گلبرگ گلم دختر خوشکلم  عزیزتر ازجانم  تولدت مبارک نفس مادردیروز یک ساله شدی یکساله که با وجودت ارامش و روشنایی خونه ما شده یک ساله که عطر تنت توی خونه ما پیچیده یک  ساله که گرمی نگاهت گرما بخش دل ما شده یک ساله که سرمستیم از عشق تو  یک ساله که با نفسهات نفس میکشیم و با خنده هات میخندیم و با گریه هات اشک میریزیم و دلمون به درد میادیک ساله که قلبمون تنها به عشق تو میتپه یک ساله که خدا بزرگترین نعمت الهیش رو به ما عطا کرده دخترم تو زیباترین هدیه خدایی ای تمام وجود مادر ای تو محرم ترین یارم ای تو مونس و غمخوارم تا بینهایت دوستت دارم و ارزو میکنم همیشه سبز باشی و خرم

فرشی بافته ام

از پود جانم  تار جانانم

تار و پود نقشی که ساخته ام

ذره ذره از رنگ جان

با نقش نفسهایش

رقص تنش

حرم بدنش

نگاره های چرخش مستانه گیسوانش

و شرم نگاه پاکش

بهترینم این روزها انگار توی ابرهام و مدام به پارسال و روز تولدت فکر میکنم و لحظه لحظه اون روزها رو مرور می کنم شاید باورش سخت باشه ولی با وجود این که تو گل زیبام رو دارم اما باااااااز اینقدر دلتنگتم که دلم میخواد دوباره زمان برگرده و دوباره اون حس قشنگ رو تجربه کنم دلم میخواد دوباره اون درد عمیق و جانکاه و شیرین تو بدنم بپیچه و دوباره با اولین دیدنت اشک بریزم تا بیشتر و عمیق تر حست کنم گلم شاید حس و حالم کمی عجیب باشه ولی چه میشه کرد این حس و حال منه و حس و حال مادرت مادری که دیوانه وار دوستت داره و هرلحظه دلتنگ دراغوش کشیدن و بوییدنته

گل قشنگم مامانی که کوچیک بود مامان بزرگ یه شعر قدیمی رو کنار البوم بچه گیاش نوشته بود و همیشه هم براش میخوند حالا دلم میخواد اون شعر رو من برای تو بخونم

گل ناز یکی یک دونه من 

می من ساغر و پیمونه من 

قدمت روی چشام خوش اومدی

روشن از روی تو شد خونه من

گل بادوم گل فندق گل پسته گل ناز

من با اون دوتا چشمات میکنم راز و نیاز

عزیز مادر الان میخوام از جشن تولدت برات بگم  اول از همه بگم که یک روز قبل از تولدت با هم رفتیم اتلیه و از دختر خوشکلم عکس گرفتیمو اما در مورد جشنت چون خونه ما کوچیک بود ما تولدت رو طبقه دوم خونه بابابزرگ گرفتیم که هم جاش بزرگتره وهم این که خالیه من تمام تزییناتت رو به کمک عمه طاهره درست کردم و به کمک عمه اذر عزیز شب قبل وصل کردیم که دست هر دوشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن تمام تزئینات و تم تولدت  ولباس تولدت هم زنبوری بود قربون زنبور کوچولوم بشم الهی کیک تولدت هم عدد یک بود  با عروسک های زنبوری

غذای تولد و دسرها هم شب قبل از جشن وقتی که گل خوشکلمو خوابوندم به کمک بابایی عزیز درست کردم از بابایی گل هم ممنون خلاصه روز تولدت رسید و دختر نازم هم تر و تمیز و مرتب و حمام کرده و سرحال  اماده شد  و راهی جشن تولد شد یک مهمونی کوچیک وخودمونی بود که خیلی هم خوش گذشت و همه چیز هم خوب بودو تو هم که مثل همیش دختر خوبی بودی و فقط اخراش دیگه خیلی خسته بودی و خوابت میومد که توی عکسهات هم مشخصه و کلی هم مهمونا لطف کردن و برات هدیه اوردن به کمک مامانی شمع رو فوت کردی و واسه خودت دست زدی و کیک رو بریدی و خیلی هم خوشحالم که از کیک تولدت هم نوش جان کردی و یکم هم تن نازی کردی و رقصیدی و دست دسی کردیعزیز دلم تولدت مبارک امیدوارم که 120 ساله بشی و همیشه سلامت و شاد باشی

خاله نازی تولدت نبود از سفر که اومد برات یه گاو بزرگ خرید و وقتی اورد خونمون تو خواب بودی گذاشتمش بالای سرت وقتی بیدار شدی کلی تعجب کردی از دیدنش و خیلی هم ازش خوشت اومد بعد باهات تمرین کردم بگی گاو بهت گفتم یسنا گاوه رو ببین بگو گاااااو گاوه میگه مااااااااا ماااااااااا بعد از کلی تلاش گفتم یسنا این چیه بگو گاااااو گفتی بااااابا  هر کاری کردم به گاو میگفتی بابا و این خیلی برام بامزه بود البته فردا هم که بابایی ازت پرسید باز هم همین رو تکرار کردی جدیدا هم با یه دوست جدید اشنا شدی به اسم جناااااااااب  (گربه ) که علاقه خاصی به اون داری چون تازگیا کشفش کردی و از صبح که بیدار میشه ذکر گربه میگی  تا بیرون هم میریم مدام دستت رو دراز میکنی و دم در خونه دنبال گربه میگردی البته دقیقا همون جایی که برای اولین بار این دوست عزیز رو ملاقات کردی رو نشون میدی





نوشته شده در تاريخ جمعه 25 شهریور1390 توسط مامان بهاره

یسنا گلی به اتفاق مامانی و باباییش برای اولین بار در تاریخ 10/ 6/90 رفتن مسافرت شیراز خونه خاله نسرین و اما این سفر حکایتی داشت شنیدنی چون بلیط گیرشون نیومد مجبور شدند با اتوبوس سفر کنند و از اونجایی که یسنا خانوم خوشکل و خوشمزه همه جا ادا داره و خودشو تو دل همه جا میکنه با مسافرای بغلی و جلویی و پشت سر کلی دختر خاله شد و یکی یک دور تو بغل همه رفت و انگار بازیش گرفته بود با بغلیها تا میرفت بغلشون دوباره برمیگشت بغل بابایی و باز همون موقع میرفت بغلشون و این داستتان ادامه داشت تا زمانی که همه مسافرها خوابیدند و یسنا خانم  که حوصله اش سر رفته بود شروع کرد به اواز خوندن و چنان اوازی سر دارد که مامانی و بابایی از خنده و خجالت نمیدونستن چیکار کنندو هرکاری میکردند ساکتش کنند یسنا میخندید و صدای اوازش رو بلند تر میکرد به هرحال مامانی بیچاره هرکاری ازدستش برمیومد کرد و هرچی خوراکی بود بهش داد و هرچی بازی بلد بود باهاش انجام داد و هر چی شعر بلد بود خوند تا این که به هزار زور و زحمت بلاخره یسنا خانم قصه ما خوابش برد اما چشمتون روز بد نبینه چه خوابیدنی .... انگار نه انگار که توی بغل مامانییه خانم پشتک و وارو میزد انگار توی تخت سلطنتی و توی رختخواب پر قو خوابش برده تازه از همه بدترش هم این بود که بیشتر دوست داشت توی این رختخواب پر قو دمر و روی شکم بخوابه  ناگفته نماند که توی خواب حرف هم میزد و البته گاهی هم اقای پدر بغلش میکرد اما این خانم خانما بیشتر تمایل به همون تخت سلطنتی (بغل مامان) داشت  و توی بغل بابایی نمیتونست اروم بخوابه و تمام این دلایل باعث شد که مامانی توبه کنه که دیگه سفر اینجوری نره و خلاصه دمار از روزگار پای مامان بیچاره دراومد اما باز فدای سر یسنا گلی چه ارامش و اسایشی بیشتر از این که دختر نازش اروم بخوابه و خواب فرشته ها رو ببینه  و مامانی تا صبح بغلش کنه و به چهره اسمونیش خیره  بشه

خلاصه ذوق و شوق  خاله نسرین و بقیه از دیدن تو و اداها و خوشمزگیها و دلبریهات هم که توصیف نشدنیه اما بیشتر با علی و عمو شهرام جور بودی و توی بغل اونها کاملا اروم بودی ولی از دست اذیت های این خاله نسرین همش جیغ میزدی و زیاد طرفش نمیرفتی اخه زیادی میچلوندت و سربه سرت میگذاشت  توی این سفر زیاد سر حال نبودی  ودرست غذا نمیخوردی چند بار هم بالا اوردی و همین باعث شد که زیاد بهمون خوش نگذره  البته به جز روزی که رفتیم بهشت گمشده و واقعا به همه ما خوش گذشت و تو هم کلی لذت بردی و با این که اب ابشار و رود خونه خیلی سرد بود همش میخواستی دستها و پاهات رو بگذاری توی اب و کلی هم ذوق میکردی

اینم بگم که خونه خاله نسرین یه کار جالب انجام میدادی و اون این که نمیدونم چه مشکلی با رو میزیهاشون داشتی صبح که بیدار میشدی یکراست میرفتی تمام رومیزیها رو مینداختی زمین و اگر روزی 100 بار میگذاشتیمشون باز پرتشون میکردی زمین منم به خاله گفتم دخترم از اینها خوشش نمیاد میگه مدلشونو عوض کن

یه شب هم یه کیک کوچولو خریدیم و دور هم یه تولد کوچولو برات گرفتیم اخه چون توی تولدت خاله نیست خواستیم یادگاری با اونها هم اولین تولدت رو جشن بگیریم

وامااااااااااا برای برگشت به خونه یسنا خانم برای اولین باردر18/6/90 سوار هواپیما شد و طفلکی از وقتی که از خونه خاله نسرین اومدیم بیرون گریه کرد تااااااااااااا زمانی که رسیدیم ابادان یه وقت سوتفاهم نشه هاااا دخترم خیلی هم خوش اخلاقه دلیل گریه هاش هم خاله نسرین بود که باز چلوندش و دستش درد گرفت و هم این که به خاطر هواپیما بود که اذیتش میکرد اما بازم اشکال نداره گلم خاله نسرین خیلی دوستت داره

یسنا در بازار وکیل

عشق مامان توی 11 ماهگی 3 تا بازی هم یاد گرفتی  اتل متل  کلاغ پر و لی لی حوضک که انقدر قشنگ انگشتاتو یکی یکی جمع میکنی که ادم دلش میخواد بخورت و بیشتر دوست داری با دستای مامانی لی لی حوضک بازی کنی دورت بگردم که اینهمه خوشمزه ای چند وقت پیش یک بار جلوت پریدم هوا دیدم تو هم ادامو میخوای در بیاری حالا هر وقت میگم یسنا بپر حالت نیمه نشسته به خودت میگیریوسریع خم و راست میشی یعنی پریدی هوا بعد هم کلی میخندی و ذوق میکنی و ما برات دست میزنیم فدای اون اداهات بشم که اینهمه بامزه ای دلقک من




نوشته شده در تاريخ شنبه 19 شهریور1390 توسط مامان بهاره

دختر نازم سلام

مرواریدای جدیدت مبارکت باشه گلم خرگوش کوچولوی من دیگه الان تو دهنش 8 تا قند داره گلم درتاریخ 28/5/90 هفتمین دندونت یعنی دندون پایین سمت چپ و در تاریخ 3/6/90 هشتمین دندونت پایین سمت راست دراومدن و باید بگم خیلی هم اذیتت کردن و ضعیف شدی اما اشکال نداره دخترم مقاوم تر از این حرفاست زود روبه راه میشی و عوضش دیگه میتونی با اون دندونای خوشکلت بهتر از قبل غذاهارو بجوی

 اولین ماه رمضان گل دخترم و افطاری خونه مامان جون




نوشته شده در تاريخ جمعه 4 شهریور1390 توسط مامان بهاره

سلام نفس مامانی 

عمرم زندگیم امیدم در کمال ناباوری اولین قدمهای زندگیت رو در ابتدای 10 ماهگیت برداشتی اون شب ساناز خونه مابود و داشت باهات بازی میکرد و یه بالشت دستش گرفته بود و تو هم به عشق این که بالشتو بگیری چندین بار قدم برداشتی و به طرفش رفتی و  وقتی هم زمین میخوردی کلی میخندیدی من و بابایی هم کلی ذوق کردیم  واز اون لحظات قشنگ فیلم گرفتم .

عمرم در طول 10 ماهگی خیلی خوب تلاش کردی و حسابی پشتکار نشون دادی و بالاخره در اخر 10 ماهگیت دیگه موفق شدی خوب خوب راه بری قربون اون همتت برم من . وقتی زمین میخوری خیلی دلم میسوزه ولی تو دلم میگم اشکالی نداره و باز تشویقت میکنم که به راهت ادامه بدی تو دلم میگم این زمین خوردنا کمک میکنه که دخترم تو زندگیش قدمهاشو محکم تر برداره و مقاوم تر بشه همش تو خونه با هم راه میریم و تاتی عباسی میکنیمو معمولا به مبل یا دیوار تکیه ات میدم و چند متری فاصله میگیرم و تو با تشویق من سریییییع به طرفم میای و مامانو ذوق مرگ میکنی عمرم اولاش موقع قدم برداشتن پاهات میلرزید ولی همچنان میخندیدی و با این که هنوز نمیتونستی خوب راه بری اما دیگه علاقه ای به چهار دست و پا راه رفتن نشون نمیدادی دورت بگردم که این همه واسه بزرگ شدن عجله داری روز اولی که دیدم راه میری به بابایی گفتم اخییییییی دخترمون دیگه داره بزرگ میشه الان هم همش بهت میگم مامانی یکم اروم تر و کند تر پیش برو بذار تا عمق وجودم لذت ببرم از این روزها و کودکیت نمیدونم شاید من برعکس مامانای دیگه باشم که خیلی عجله دارن بچه هاشون بزرگ بشن اما منم دوست دارم تو هم زود بزرگ و خانم بشی اما دلم میخواد هر روزت برای من هزار روز طول بکشهنمیدونم چرا با این که همیشه در کنارتم اما نمیتونم از وجودت سیراب بشم و هر لحظه دلتنگنم 

گل دخترم اما لذت بزرگ شدنت و دیدن راه رفتنت اینقدر زیاد و زیباست که هیچ طوری نمیتونم توصیفش کنم وفقط باید بگم که با هر نفست هزار بار میمیرم و زنده میشم و ذوق میکنم

عزیز دلم با اینهمه خیلی خوشحالم و هزار بار خدا رو شکر میکنم که این نیرو و توان رو به تو داد که بتونی راه بری و قدم برداری و باز خدا رو شکر میکنم که به من این اجازه رو داد تا بتونم این روزهای شیرین رو در کنار تو تجربه کنم و ببینم 

دخترم به امید قدمهای بزرگتر و موفقیتهای بیشتر در زندگیت

اینم عکس اولین قدمهات

خاله قزی لپ قرمزی

لپ لپکی هنگام خوردن خیار

دختر نازم اینم اولین باری که موهاتو کوتاه کردی مبارکت باشهاصلا دلم نمیخواست موهاتو کوتاه کنم اما دیگه واقعا اذیتت میکرد و مجبور شدم کلی هم  حرص خوردم و همش به ارایشگرت میگفتم کمتر کوتاه کنه که حلقه های پایین موهات نره چون مامانی عاشق تاب و حلقه پایین موهاته و کلی هم دلم سوخت که موهای نوزادی و دوران جنینیت رو دارن میچینند کلی هم گریه کردی  تو بغل من موهای نازتو کوتاه کردن ولطف کردی و تمام لباسهای مامانو پر از مو کردی از بس که موقع کوتاه کردن مثل نردبان از سر و کول من بالا رفتی  اما فدای سرت گل نازم عوضش خوشکل تراز ماه شدی عمرم فکر نمیکردم اینهمه تغییر کنی به نظرم  خیلی بزرگ شدی

عمرم این روزها یاد گرفتی وقتی عروسکتو بغل میکنی ویا کسی سرشو میذاره روی پات و یا این که دراز میکشه تا لالایی میخونم و بهت میگم یسنا لالاش کن  اروم اروم با دست میزنی روش  و میخندی  یعنی داری لالاش میکنی الهی مادر فدای اون مادری کردن و مهربونی هات بره دختر قشنگم




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 مرداد1390 توسط مامان بهاره

سلام جیگر طلای مامانی

بازم مامانی تاخیر داشت در نوشتن ببخشید گلم اخه درگیر امتحانا بودم و از طرفی هم تو وقت ازاد برام نمیذاری عزیز دلم به هر ترتیب سعی میکنم تا اونجایی که میتونم همه چیز رو برات بنویسم

اول از همه باید بگم که چند روز قبل از 9 ماهگیت یعنی روز 13 خرداد و 18 خرداد پنجمین و ششمین دندون خوشکلت دراومدن که مبارکت باشه گلم و اما در اوومدن این مرواریدای خوشکل مصادف بود با اولین امتحانای منننننننننن و خیلی هم اذیت شدی مخصوصا واسه دندون ششم که  چند روز هم تب داشتی و خیلی هم بیتابی میکردی شب دومین امتحانم بود که تبت خیلی بالا بود و تا صبح باهات راه میرفتم و همین که زمین میزاشتمت بیدار میشدی و گریه میکردی دورت بگردم الهی که تمام درد و بلات به جونم خدا رو شکر که اون روز ها هم گذشت و حالا لبخند شیرینت از همیشه قشنگتر و دلنشینتره 

 اولین باری که موهاتو خرگوشی کردم

گوشه ای از دلبریهای دختر

اولین باری که دختر کوچولوی مامانی لاک زد

vd69186tw0sr7vzh3a8z.jpg

بدون شرح

uvgkw1ezgb6nfmm79d.jpg





نوشته شده در تاريخ جمعه 17 تیر1390 توسط مامان بهاره

خداوند لبخند زد و از لبخند  او زن افریده شد ای لبخند زیبای خدا روزت  مبارک

امروز روزه مادره گلم

امروز روز مادر و من انگار تمام دنیا رو دارم

امروز روزه مادره و انگار تماااام بهشت  خدا مال منه

امروز روز مادره و انگار تمام گل های زیبای دنیا رو به من هدیه دادن

امروز روز مادره و من غرق در خوشبختی چون تو در کنارمی و به خاطر این نعمت بزرگ واقعا خدا رو شاکرم و اینقدر خوشحالم که نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم

من امروز با تمام وجود این خوشبختی رو لمس میکنم و واقعا حس میکنم مادرم و به خاطر این حس ناب و بی نظیر که تو به من هدیه کردی ممنونم عزیز دلم امیدوارم بتونم همیشه مادر خوبی برات باشم بدون که تا ابد قلب من برای تو میزنه و همیشه عاشقتمو با تماام وجود دوستت دارم

زندگیم امسال به برکت وجود قشنگ تو اولین های زیبایی دارم اولین عیدی که در کنارمون یه دختر زیبا داریم اولین سالی که مادرم اولین جشن تولدم که بهترین هدیه رو خدا بهم داده و اولین های زیبای دیگه که پیش رو داریم و مهم تر از همه اولین های زیبای تو که خییلی برامون شیرین و دوست داشتنیه

از بابایی گل هم خیلی ممنونم امروز از طرف خودش و تو یه هدیه به من داد که خیلی خوشحالم کرد  یه ساعت مچی دستش درد نکنه خیلی قشنگ بود امیدوارم بتونیم براش جبران کنیم

گلم امروز داشتم واسه مامان جونا هدیه هاشونو کادو میکردم بهت گفتم عزیز دلم چند سال دیگه خودت باید براشون کادو بگیری تو هم میخندیدی عزیز دلم

بابایی دیروز بهت میگفت سال دیگه دخترم راه میره با هم میریم هدیه برات میخریم قربون اون کادو کردن و راه رفتن و هدیه خریدنت برم نفسم تو وجودت برام تمام باغ بهشته تو نفست عطر بهشته گلم  خیلی خوش

چند سال دیگه باید واسه تو هم هدیه بخریم و روز زن رو به تو هم تبریک بگیم قربون اون خانم بودنت برم دختر نازم که تاج سرمی امیدوارم همین طوری که امروز من اینقدر خوشحال و خوشبختم تو هم یه روز این حس قشنگو تجربه کنی عزیز دلم هر چند که نمیتونم تو رو با کسی قسمت کنم ولی چون دوستت دارم بهترینها و بهترین احساس رو هم برات میخوام ارزو میکنم


خداوندا عزیزانی دارم رسمشان معرفت ویادشان صفای دل پس انگاه که دست به سوی تو می اورند پر کن از ان چه در مرام خدایی توست

If the picture does not load, press F5!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 خرداد1390 توسط مامان بهاره

گل نازم سلام

امروز بابایی میخواست بره استخر منم جو گییییییییر شدم و مایو تنت کردم  تو هم مثل مانکنا کلی ژست گرفتی و منم تند و تند ازت عکس گرفتم قربونت برم که اینهمه ناز و ادا داری نفسم

                      




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 خرداد1390 توسط مامان بهاره

گل ناز یکی یه دونه من حالا دیگه 4 تا مروارید خوشکل داری

حالا دیگه 4 تا قند توی قندونت داری جیگرم

نفس مامانی مبارکت باشه پنج شنبه 15 اردیبهشت چهارمین دندونت هم نوک زد خرگوش کوچولوی من حالا دیگه 4 تا دندون داره و میتونه هویج بخوره دورت بگردم زندگیم الهی که همیشه طعمهای خوب زیر دندونت بره و شیرینیهای زندگی رو گاز بزنی

اماااااااااااااا منم دیگه باید بیشتر دقت کنم تا قطره اهن دندونای نازتو سیاه نکنه و باید از حالا به فکر مسواک زدنت باشم هر چند که از وقتی دندون که در اوردی بعد از قطه کلی اب روی دندونت میریزم و با انگشت روش میکشمو  با دستمال هم پاکش میکنم تا خراب نشه قربون اون ویترین خوشکل لبخندت برم که همیشه خوشکل و تمیز و مرتبه 

راستی خدا رو شکر حالا حالت بهتره دیگه بالا نمیاری دکترت گفت احتمالا به یکی از داروهای تقویتیت حساسیت داری و همه رو واسه یک هفته قطع کرد الان فقط یه کوچولو تب داری که اونم به خاطر دندونته که ان شاالله زود خوب میشی




نوشته شده در تاريخ شنبه 17 اردیبهشت1390 توسط مامان بهاره

سلام عشق مامانی

دختر نازم روز 5 شنبه 8 اردیبهشت دندون بالاییت هم نوک زد بیرون و حالا توی دهان خوشکلت سه تا مروارید کوچولو داری و چهارمیش هم در راهه گلم مبارکت باشه ان شاالله به سلامتی ولی یک کمی بی حالی اخه خیلی بالا میاری من و بابایی هم نگرانتیم ولی کاری از دستمون بر نمیاد فقط میتونیم بهت رسیدگی کنیم و برات دعا کنیم  خدا خودش حفظت کنهتا زودتر خوب بشی گل نازم

عزیز دل مامانی الان دیگه همه چیز رو میگیری و می ایستی با روروئکت هم کل خونه رو میگردی و فقط کم مونده تک چرخ بزنی راستی امشب سهند برات یه خرگوش اورد که هم راه میره هم اهنگ میزنه وقتی برات روشنش کردم و جلوت اوردم دیدم خودتو عقب کشیدی و با روروئکت فرار کردی باز نزدیکت اوردم دیدم میترسی ازش بابایی بغلت کرد زدی زیر گریه از تو بغلش قایمکی نگاهش میکردی و گریه میکردی منم خرگوشه رو دعوا کردم که دخترمو ترسونده نفسم نترس مامانی قربونت بره الهی من و بابایی کنارتیم نمیذاریم کسی یا چیزی اذیتت کنه نازنینم

مامانی میخوام محتویات غذاهایی رو که میخوری برات بنویسم  و از اونجایی که مامانی یکم فراموش کاره یادمون باشه که تو چی میخوردی و چه چیزهایی دوست داشتی شاید بزرگ شدی خواستی درست کنی یا به کسی یاد بدی بدونی که مامانی چه چیزهایی برات درست میکرد

1_ فرنی(ارد برنج + شیر+ گلاب + نبات) که دوست نداشتی

2 _ حریره بادام ( برنج  + شیر+ بادام خام + نبات)

3_ پوره سیب زمینی (سیب زمینی اب پز + کره+ شیر)

4 _سیب زمینی و زرده تخم مرغ + کره

5 _سوپ (مرغ + ورمیشل +گوجه+ پیاز+ هویج+ کدو + جعفری+ گشنیز+ نمک+ ابلیمو+ قارچ+ کره)

6_ اش( گوشت و قلم+ عدس+ برنج+ هویج+ کدو+ کرفس+پیاز+ جعفری_ شوید+گشنیز+ نمک+ ابلیمو+ کره)

7_ انواع سرلاک ها + شیر

8_ پرتغال و اب پرتغال و بستنی و ماست و اب هم خیلی دوست داری از سیب و چیزهای خیلی شیرین هم خوشت نمیاد برنج خالی هم نمیخوری اگر به زور بهت بدم بالا میاری اخه میخوای همینجوری باربی بمونی و بیشتر غذاهای مزه دار میپسندی الهی قربون اون طبعت برم که اینهمه مشکل پسندی جیگرکم




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 اردیبهشت1390 توسط مامان بهاره

سلام  شیرین عسل مامانی

شبی که گذشت دو مناسبت داشتیم اول از همه تولد 7 ماهگی گل خوشکلم بود عزیز دلم تولدت مبارک باورم نمیشه 7 ماهه با منی و 7 ماهه چشمام داره تو رو میبینه و در اغوش میکشمت انگار همین دیروز بود به دنیا اومدی اما با همه اینها انگار سالیان ساله که میشناسمت و دارمت قربون قد و بالات و شیرین کاریهات که هر وقت میبوسمت دلم میخواد بخورمت دهنم اب می افته

زندگیم الان 5 روز میشه که دیگه میشینی و همه چیز از جمله مبل دیوار میز تلوزیون و....... رو میگیری و می ایستی و خیلی هم زمین میخوری اخه همش دوست داری سر پا باشی دو روز پیش یکم ازت غافل شدم دیدم صدای گریه ات بالا رفت دویدم فکر کردم افتادی دیدم میز تلوزیون رو گرفتی و ایستادی و هی پشت سرت رو نگاه میکنی که نمیتونی بشینی گریه می کردی فدای ایهمه تلاش و همتت برم  مامان نترس من همیشه کنارتم نگران هیچی نباش نفسم و عجله هم نکن روزهایی میاد که واسه خودت راه بری و تند تند بدوی و من باهات بازی کنم

 

واما مناسبت دوم که تولد بابایی خوبت بود تولد بابایی گل هم مبارک ان شاالله 100 ساله بشه و در کنارش تندرست و سربلند. بابایی عزیز من و یسنا گلی تمام خوبیهای دنیا رو برات ارزو میکنیم و تمام بهترینها و زیبایی ها رو برات ارزو داریم توی همچین روزی کلمه ای نیست که به تو تقدیم کنم که جواب تمام مهربونیها و خوبیهای تو باشه چون که تو از تمام خوبیها و زیبایی ها برتری و از این که همیشه همدم و همراه خوبی برای ما هستی ازت ممنونم 

همسر خوبم خوب میدونم که این روزها چه برتو گذشته امیدوارم خداوند دعاهای ما رو بی جواب نگذاره و این هم هدیه ای باشه برای تو که میدونم بالا تر از این نمیخوای.  خداوندا با تمام فضل و رحمت و حقانیتت نگاهی به بندگانت بنداز که همگی محتاج تو و دست به دامان تو هستیم   امین یا رب العالمین            

راستی گلم به عنوان هدیه از طرف تو چون این اولین تولد بابایی بود که در کنارش هستی یه عکس جفتی از تو و بابایی بود که دادم بیرون چاپ کردن و از اونجایی که تو بابایی رو ابوب با صدا میکنی این کلمه شیرین و زیبا رو هم نوشتم و البته 3 تا چاپ کردم 2 تا برای کیف پول من و بابایی یکی هم برای قاب کردن که تقدیم بابایی کردیم و اونم خیلی خوشش اومد اینم عکس






نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 فروردین1390 توسط مامان بهاره

سلام عزیز دلم امروز میخوام در مورد پیشرفتهای اخیرت بگم تا همیشه یادمون بمونه

اول از همه اخریش رو میگم که خیلی ذوق زده شدم از دیروز حس کردم که وقتی گرسنه هستی یا بهونه منو میگیری که بغلت کنم یا وقتی که خوابت میاد دنبالم میای و پشت سر هم میگی اممممممم مام ما یا وقتی بابایی رو میبینی ذوق میکنی میگی ابوووووو باب باب باب  دورت بگردم که دیگه معنای کلمات رو تشخیص میدی قشنگم

گلم از سه ماه و نیمگی کاملا تونستی غلط بزنی و روی سینه بری و از 4 ماهگی هم سینه خیز میرفتی اخیرا هم که به جای سینه خیز شنای قورباغه میرفتی و خودتو با سینه پرت میکردی جلو که خیلی حرکت جالب و شیرینی بود مثلا اگر برای برداشتن چیزی عجله داشتی یا برای بابایی ذوق میکردی روی دور تند شنا میکردی و خودتو هی پرت میکردی جلو

در تاریخ 21 بهمن یعنی 3 روز قبل از این که 5 ماهت تموم بشه گوش کوچولوت رو سوراخ کردیم و از شانس بد جناب دکتر  گوش راستت رو پایین سوراخ کرد که مجبور شد دو تا سوراخ کنه که من دیگه داشتم میمردم و همونجا از گریه تو دیگه داشتم پس می افتادم و یک لحظه گفتم نمیخوام گوششو سوراخ کنید که دکتر راضیم کرد اخر سر هم کلی بغلت کردم و ازت عذر خواهی کردم و بوسیدمت و حرف زدم تا اروم شدی قربون دختر نازم که اینهمه صبوره  و خدا رو شکر بعدش هم اذیت نشدی و دو روز بعد هم سوراخ اشتباهی گوشت بسته شد وبه مبارکی گوشواره طلای نازنازی هم گوشت کردیم

از همه مهم تر و سخت تر اینکه سه هفته میشد که اسهال داشتی و روز به روز ضعیف تر میشدی هر چقدر دکتر بردم و بیشتر بهت رسیدگی میکردم بازم خوب نمیشدی اما با همه این ها اذیت نبودی تا اینکه سه روز تب کردی و این بار خیلی بی حال بودی منم دیگه کلا به هم ریخته بودم و داشتم دیوونه میشدم که در کمال ناباوری دیدم لثه پایینت شکافته و نوک یه مروارید کوچولو مشخصه واااااای نمیدونی چقدر ذوق کردم کلی بوسیدمت و بالا پایین پریدم و رقصیدم واما تبت پایین نیومد وبا فاصله سه روز مروارید دومت هم کنار قبلی نمایان شد و بعد خدا رو شکر حالت خوب شد خلاصه گلم از همون موقع است که جناب عالی رسما غذا خور شدی و بنده بیچاره رو لطف میکنی و گاز میگیری و هر وقت که من از درد اخ میگم ذوق میکنی و میخندی و بیشتر مرحمت میکنی و گاز میگیریاینم یه عکس از روزی که اولین دندونت در اومد که خیلی هم بی  حال بودی  اما فدات بشم مامانی که در همه حال اذیتم نمیکنی و طاقت میاری

                            

قشنگم در تاریخ 14 فروردین هم کاملا چهار دست و پا رفتی و روی دو زانو می ایستی و گاهی هم سعی میکنی که یه چیزی رو بگیری تا بتونی سر پا بایستی و تقریبا یه کوچولو میشینی اما هنوز کامل نشده یعنی با کمک میشینی و موقع گاگوله کردن هم خودت یه طرفی میشی و دوباره به راه خودت ادامه میدی دورت بگردم که اینهمه تلاش میکنی و عجله داری برای بزرگ شدن

و اما از عادتهات بگم که چند وقته که موقع خواب همش غلط میزنی و روی شکم میخوابی و تا اونجایی که جا داشته باشی توی خواب هم در حال حرکت کردن و راه رفتنی و کلا دوست نداری چیزی هم روت بندازی وقتی هم که بیدار میشی هر ترفندی رو به کار میبری تا من و بابایی رو بیدار کنی از جمله : رژه رفتن روی سر و کمر ما دست کردن توی چشم و دهان کشیدن مو و لگد زدن و در اخر هم روضه خونی که همش میگی ااااااااااااااااااااااابوووووووووووووو قربون اداهای نازت برم که روز به روز خوردنی تر میشی

وقت شیر خوردنت هم که با اون دستای کوچولو و خوشکلت یا با صورتم بازی میکنی و یا دستت روی لبمه و منم مدام میبوسمش و تو لبخند میزنی یا سعی میکنی توی دهنم ببریش و یاااااااااااا اینکه موهای منو میکشی تا من اخ بگم و تو بخندی  معمولا زمانی که سرت به چیزی گرم میشه و با چیزی بازی میکنی و تو خودتی و حواست به کسی نیست با صدای بلند میزنی زیر اواز  ااااااااااااااااااااااااا بووووووووووووو ببببببببببببب اااااااااا و گاهی هم اهنگینش میکنی وای نفسم قربونت برم که اینهمه شیرین و خواستنی هستی

معمولا توی خونه دنبال منی و توی اشپزخونه هم که من کار دارم یا با شلوارم بازی میکنی یا دو تا پاهاتو میزنی به کابینت و اواز میخونی یا دو زانو جلوی ایینه فر گاز میایستی با خودت حرف میزنی از ایینه هم خیلی خوشت میاد معمولا هم شیطنت هات زمانی شروع میشه که بابایی میاد خونه و تو ذوق میکنی و کلی با هم بازی میکنین

خیلی هم خوش خنده و شادی و تو بغل همه میری و همه دوستت دارنو از شلوغی و سر و صدا هم خوشت میاد اما این روزها دیگه بیشتر از قبل به من و بابایی وابسته شدی و نبود ما رو مخصوصا منو حس میکنی

زندگیم اینو بدون که ما همیشه دوستت داریم و درکنارتیم و هیچ وقت تنهات نمیذاریم

عزیز دلم یه چند روزی میشه که باز هم اسهال داری دکتر هم بردمت و یکم بهتری اما دکتر گفت مال دندونته نفسم سعی کن این دفعه زودتر خوب بشی تا نگرانی های مامانی هم کمتر بشه مامانی هم برات دعا میکنه که دختر نازش اذیت نشه

نفسم چند روزی میشه که دو تا شیرین کاری جدید هم یاد گرفتی اول اینکه واسه این که بخوای عکس العمل نشون بدی  یا جلب توجه کنی یا به چیزی بخوای دقت کنی یا چیزی رو بخوای با صدای بند و محکم میگی هه و اگر برات تکرار کنیم تو هم باز چند مرتبه میگی هه       هه         هه

یکی دیگه از شیرین کاریهات هم اینه که میخوای خودتو لوس کنی بینیت رو جمع میکنی و پشت سر هم فین فین میکنی یا خه خه میگی که باز با تکرار ما میخندی و تو هم تکرار میکنی

قربون  اداهای دختر شیرینم که تو دنیا تکه

                       




نوشته شده در تاريخ شنبه 20 فروردین1390 توسط مامان بهاره

خوب گلم اولین عید با تو بودن هم گذشت  کلی بیرون رفتییم و عیدی  گرفتی و شبها هم با  فامیل گردش و پارک شادی و بزن و برقص و توووووووووو همش تو بغل این و اون بودی و دلبری میکردیو اصلا اذیتم نکردی فقط یه کوچولو خوابت به هم ریخت و سیزده به در هم تقریبا با 100 نفر بودیم و باز به همین منوال تو بغل بودی و کلی هم میخندیدی و خودتو لوس میکردی دورت بگردم که این همه خواستنی و خوردنی هستی که همه دوستت دارن 

خوب خانمم اولین عید و سیزده بدر رو هم شکر خدا باهزار  خاطره و خوشی  پشت سر گذاشتیم و مهمون های ما همه رفتن و به سلامتی رسیدن و خاله نسرین امروز زنگ زد و کلی برات دلتنگی کرد چون این روزها به خنده ها و اداهات عادت کرده بودن دیشب هم تو از بس خسته بودی بعد از یه حموم داغ که خاله نسرین بردت راحت خوابیدیدر واقع بیهوش شدی تاااااا امروز ظهر که بیدار شدی و کلی لطف کردی روی سر من و بابایی رژه رفتی و کلی هم موهای منو کشیدی و دست تو چشمم کردی تا بالاخره موفق شدی ما رو بیدار کنی تا باهات بازی کنیم خسته نباشی و دستت درد نکنه

دختر نازم  امیدوارم  سال پیش رو برای تو سرشااااااار از شادی و خنده و تندرستی باشه

هفت سین 1390  

                           


اولین عید دیدنی یسنا گلی

جشن شکلاتی یسنا گلی

جشن اجیلی

   


 






نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 فروردین1390 توسط مامان بهاره

سلام نفس مامانی

سالی که گذشت برای ما پر از امید و ارزو و برکت و شادی بود یادمه که پارسال 11 عید فهمیدیم که خدا یه دختر ناز نازی به ما هدیه کرده چقدر برای داشتنت خدا خدا کردیم و اضطراب داشتیم و خدای خوب خیلی بیشتر از انتظار و لیاقتمون به ما داد و حالا تو رو داریم که زیبا تر از برگ گل و شیرین تر از عسلی پارسال این موقع تو  یار تو شکمی بودی و الان خدا رو شکر یار تو بغلی ما هستی نیمه سال گذشته خداوند مهربون خونه ما رو با وجود تو پر از شادی و نور و برکت کرد واقعا شاکر و سپاسگذارم به خاطر این نعمت بیکران

نیمه اول سال گذشته با امید و ارزوی داشتن و دیدن تو گذشت و نیمه دوم سال با عشق و شادی وجود تو و امسال هم از خدا میخوام ههدیه که در سال گذشته به ما داد کامل کنه تا بیشتر از پیش صدای خنده و شادی تو در خونه ما طنین انداز بشه

دختر نازم امیدوارم امسال و هر سال در کنار هم سالهای خوب وشادی رو داشته باشیم و همیشه سالم و تندرست باشی  عزیز دلم امیدوارم همیشه دلت بهاری باشه و لبت به خنده باز بشه عشق مامانی ارزو میکنم ترنم بهاری صدهاااااااااااااااا بهار باشی


4ماهگی




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 فروردین1390 توسط مامان بهاره

عید من باش گلم!

سفره ای باش به اندازه ی عشق

هفت سینی به بلندای دلت

و مرا دعوت کن

سر ان سفره ناب

ای تو همرنگ گلاب

دعوتم کن به شراب!

ان شرابی که ز انفاس لب تو جاریست

ومرا مست ترین خواهد کرد

عید من باش گلم!

تو مرا خانه تکانی کن از عشق!

که ببارد ز دلم

جلوه ی تازه ترین عید رخت

عید من باش گلم!............





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 فروردین1390 توسط مامان بهاره

                             





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 اسفند1389 توسط مامان بهاره

یلدا یعنی یادمان باشدکه زندگی انقدر کوتاه است که

 یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

ستاره کوچولوی من از خداوند منان یلداهای فراوان و به یاد ماندنی نعمات بی کران سخاوت در اعمال  سعادت در کردار سرور در رفتار و سپهری نیک را برایت خواستارم

ماهکم یلدات مبارک

گلم شب یلدا با هم رفتیم خونه بابابزرگت ولی تو همش خواب بودی و به جای اجیل و انار و هندوانه شیر نوش جون  کردی ان شاالله سالهای بعد جبران کن عزیزم

 

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 آذر1389 توسط مامان بهاره

دختر نازم  اولین فصل از کتاب زندگیت رو به سلامتی پشت سر گذاشتی و خدا رو شکر سه ماهه شدی گل نازم تولد سه ماهگیت رو تبریک میگم امیدوارم تمامی فصلهای زندگیت بهاری باشه و همواره غنچه لبهات شکوفا باشه و به خنده باز بشه

قشنگم این روزها محرمه و خدای خوب و مهربون تمام لطفش رو به ما عطا کرد و تو رو در این ماه عزیز به ما بخشید توی این روزها برای سلامتیت گوسفند قربونی کردیم عمه خانم هم برای سلامتیت لطف کردن و نذر کرده بودن و برنج و قورمه سبزی درست کردن روز علی اصغر من نذر شیر و کیک داشتم و همینطووووووووووووووووور برای تن درستی گل زندگیمون دعا میکردیم گلم امیدوارم که همیشه حسینی باشی

عزیز دلم جدیدا کارهای جالبی میکنی و دیگه کاملا با عروسکهات سرگرم میشی و بازی میکنی و در ۹۲ روزگیت هم کلی من و بابایی رو غافلگیر کردی چون دیدم موقعی که گرسنه هستی و بهونه میگیری یهوپشت سر هم گفتی ام مم مم مم .......... عشقم خیلی ذوق کردم و از همون شب هم یاد گرفتی با لبهات بازی کنی و اب دهن بریزی و( به قولی حباب درست کنی) و بگی ابببببببببب بووووووو بوووووووووب بوووووو قربون حرف زدنت برم دورت بگردم که اینهمه واسه لب باز کردن عجله داری بابایی هم کلی کیفور شد و باهات تمرین کرد که بگی بابا اما همش میگفتی اببببببب بووووووووووب بووووووووووووووو 

 عمرم فدای اون اداهای نازت بشم که تمام دنیای منه دلم میخواد اینقدر بهت عشق بورزم تا خودم ارضا بشم (هر چند که شدنی نیست) دلم میخواد اینقدر بهت بگم که دوستت دارم و عاشقتم که برای تمام عمرت از عشق و دوست داشتن غنی باشی و نیازی به توجه کسی نداشته باشی نفسم با تمااااااااام وجودم  دوستتت دارم و در همه تار و پودم احساست میکنم

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 آذر1389 توسط مامان بهاره

یسنا در حال انگشت خوردن

و

یسنا در حال لم دادن

یسنا خانم خجالتی

یسنا خانم  با جذبه و جدی

قربون متانت و مظلومیتت برم مامان

یسنا بعد از واکسن دو ماهگی در تب

اخ الهی درد و بلات به جونم مادر

هورااااااااااااا

یسنای من برای اولین بار

عروسکش رو دست میگیره




نوشته شده در تاريخ شنبه 20 آذر1389 توسط مامان بهاره

                     دختر مامان این روز ها کنجکاویت نسبت به اطرافت خیلی بیشتر شده و حواست به همه جا هست و خیلی هم خوش خنده هستی و واسه همه میخندی و ذوق میکنی قربون اون لبخند شیرینت که خوردنیه و همه رو شیفته خودت کردی قربونت برم الان هم که دارم وبلاگت رو مینویسم تو بغلم نشستی و به عکست نگاه میکنی و میخندی و خیره شدی به دستهای من دورت بگردم که اینهمه هوشیاری نفسم

 

زندگیم از۷۶ روزگیت دیگه دستهات رو برای خودت کاملا بالا اوردی و باهاش بازی کردی و انگار که یه چیز جدیدی کشف کرده باشی همش به انگشتهات خیره میشدی و از همون موقع هم وقتی میخواستیم بغلت کنیم دست و پامیزدی تا بلندت کنیم قربون تقلا کردنت عمرم

 گلم تازگیا یعنی از ۸۰ روزگیت هم یاد گرفتی که عروسک و اسباب بازی هات رو با دست خودت بگیری منعروسکهات رو میذارم روی شکم خوشملت تو هم با دست میگیریش و کلی باش کشتی میگیری و میخندی و تو دهنت میکنی اخر سر هم میندازیش زمین اما بیشتر دوست داری تا من باهات بازی کنم  و حرف بزنم تا بخندی .و از همون موقع هم یاد گرفتی که دستاتو بهم بدی. دستهامو میارم جلوت و بهت میگم دستهاتو بده تو هم دستای کوچولوتو مشت میکنی و روی هم میذاری و جلو میاری منم با دستات بازی میکنم و تو ذوق میکنی قربون دختر خوشکلم برم که اینهمه با استعداده مامانی هزار ماشاالله به جونت و هزار افرین به تو که اینهمه با هوشی

           عشق مامانی چند روزپیش هم برای اولین بار مریض شدی و  سرما خوردی اما خدا رو شکر زود بهت رسیدم وتو هم زود خوب  شدی اما مامانی من هزار بار مردم و زنده شدم  داشتم دیوانه  میشدم اخه تو تب کردی و سرفه میکردی اما از اونجایی که دختر صبوری هستی  خیلی بیتابی نمیکردی و مثل  گربه های ملوس بودی و همش میخواستی کنارت باشم تا اروم بشی منم تا صبح بیدار بودم و مراقبت بودم و پاشویت میکردم تا تبت بالا نره و خدا رو شکر زود خوب شدی و دوباره صدای خنده هات تو خونه پیچید نفسم الهی درد و بلات به جونم حاضرم بمیرم اما یک لحظه ناخوشی تو رو نبینم خدا خودش از بلا و چشم بد دورت کنه

 عزیز دلم نمیدونی که چقدر خواستنی هستی همه  با دیدنت کیف میکنن از اینکه اینهمه خوش خنده و خوردنی هستی گلم همه خونواده خیلی دوستت دارن و مرتب انتظار دارن تو رو ببریم دیدنشون دورت بگردم عزیزم که اینهمه دوست داشتنی و با مزه ای نمکدون مامانی ما هم وقتی میریم خونه بابا بزرگ با مامان جون یا خاله سعی میکنیم به نفع بقیه کنار بکشیم و کمتر باهات بازی کنیم تا بقیه از وجودت لذت ببرن اما مامانی مراقب باش تو هم یه وقت کم محلی نکنی که دلمون میشکنه هاااااااااا اینو هم بدون تو همیشه واسه مامان و بابایی خواستنی هستی ولی ما یه وقتایی به بقیه مجال میدیم

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 19 آذر1389 توسط مامان بهاره

سلام عشق مامانی

دورت بگردم عزیز دلم ببخشید  که تو این مدت یکمی کوتاهی کردم و وبلاگت رو اپ نکردم اخه هم وقت کم میارم هم اینکه همش دوست دارم کنارت  باشم و بات بازی کنم و  هم اینکه ۳ بار اومدم و مطلب نوشتم و عکس گذاشتم ولی قبل از ارسال کردن مطالبم پرید حالا برای جبران سعی میکنم تا اونجایی که میتونم برات بگم

دختر قشنگم۱۴ روزت بود که برای اولین بار از روی اختیار غنچه لبت شکفت و برای مامانی لبخند زدی و ۲۵ روزت بود که خندیدنت صدا دار شد فدای اون خنده های شیرینت بشم که الان تمام دنیای من شده

 

در یک ماهگی از خودت صدا در می اوردی و با چشم حرکت دست منو دنبال کردی و من هرکجا که راه میرفتم با حرکت چشم دنبالم میکردی فدای اون چشمهای خوشکلت بشم که از ماه و خورشید درخشان تره

گل نازم از ۴۰ روزگیت اقو اقو میکردی و از دو ماهگی هم یاد گرفتی که یه کوچولو موقعی که میخوای ناز کنی و بخندی جیغ بزنی .وموقع ممه خوردن دستت رو روی اون میذاری و با دیدن ممه انگار که دیگه میدونی چیه میخندی و دوق میکنی. دورت بگردم مامانی تو الان تمام دنیای منی و تمام رویاهام در تو خلاصه شده فدات بشم که وجودت و صدای خنده هات فضای خونه رو پر کرده برای هزارمین بار توی این روز عزیز که عید غدیره از خدا به خاطر این نعمت بزرگ و شیرین و دوست داشتنی ممنونم

 

گل قشنگم در دو ماهگی واکسنت رو زدی و با گریه هات قلب مامانی هزار تیکه شد صد بار مردم و زنده شدم اما همون موقع صورتم رو به صورت قشنگت چسبوندم و اروم بات حرف زدم و ناز و نوازشت کردم و تو اروم شدی قربونت برم نفسم که اینهمه ماهی . گلم طاقت اشکات رو ندارم دلمو خون میکنه اما چه کنم که مجبور بودم اخه واسه سلامتی خودته زندگیم. شبش هم یکمی تب کردی ولی خدارو شکر زیاد اذیت نشدی تا صبح بیدار بودم و مرتب تبت رو چک میکردم فدات بشم که ساعت ۳ صبح توی تب هم میخندیدی . منو بابایی کلی هم برات دعا کردیم و خدا رو شکر الان هم حالت خوبه

 

برگ گلم توی یک ماهگی وزنت ۳۵۰/۴ قدت۵۳ دور سرت هم ۳۶ بود. در ۴۰ روزگی وزنت ۵۵۰/۴ قدت۵۴ و دور سرت هم ۵/۳۷ بود و در دو ماهگی وزنت ۴۰۰/۵ قدت ۵/۵۷ و دور سرت ۳۹ بود .هزار ماشاالله افرین دخترم همین جوری خوب رشد کن و تپلی بشو و سلامت بمون




نوشته شده در تاريخ جمعه 5 آذر1389 توسط مامان بهاره

تولد تولد  تولدت مبارک      مبارک مبارک تولدت مبارک

دختر نازم امروز یک ماهه شدی تولدت مبارک عزیز دل مامانی قربون بزرگ شدن و رشد کردنت برم . نفسم یک ماهه که وجود نازنینت چراغ خونه ما شده یک ماهه که با نفسهات گرما بخش زندگی ما شدی یک ماهه که عشق  رو به ما هدیه دادی.عزیز دلم دختر  قشنگم من و بابایی  همه زیبایی های دنیا رو در وجود ناز تو میبینیم و بهترینها رو برای تو ارزو میکنیم و تمام عشق و محبت و نیروی دوست داشتن رو به تو میوه باغ دلمون هدیه میکنیم امید وارم روز به روز بزرگ و بزرگ تر بشی قد بکشی و خانم بشی ودر تمام زندگی مایه فخر و غرور ما و خودت باشی .زندگی من امیدوارم بتونیم ماهها و سالها به یمن تولدت جشن بگیریم و شاد باشیم . دختر قشنگم هزاران گل رو تقدیمت میکنم که از تمام گلهای دنیا زیبا تری

 یسنای من تولد یک ماهگیت مبارک

 

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 مهر1389 توسط مامان بهاره
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود